معجزه ی عشق مامان و بابا

سال 94

سلام عسل مامان چند وقتیه برات ننوشتم الان نزدیک عیده فقط 10 روزه دیگه مونده قربونت برم ایشالله سال دیگه عید رو با هم جشن میگیریم ... مامانی وقتی بچه بود خیلی عید رو دوست داشت همیشه لباسای نو میخرید و تا عید چند بار میپوشید فدات بشم من وقتی بیای مطمئنم عید برای من و بابایی خیلی رنگ و بوی خوبی میگیره ... راستی مامانی کار بیمه ی بابایی هم انجام شده و انگار واقعا تو پا قدمت خیلی خیره هنوز حرفت اومده تو خونه همه چی داره خوب پیش میره عاشقتم ....    مامانی تا میتونی از توی بهشت برای مامان و بابا دعا کن اخه سال 94 برای مامان و بابا خیلی سال بزرگیه ... توش قراره کلی اتفاقات بزرگ و هیجان انگیز بیوفته ...  اولیش ایشالله رف...
19 اسفند 1393

شیرخوارگان حسینی

این لباس رو مامان جون امسال وقتی رفته بود مراسم شیرخوارگان حسینی برات گرفته عسلم تا وقتی اومدی بپوشی و ببریمت شیرخوارگان حسینی ... عزیزدلمممممم :) دست مامان جونم درد نکنه :* ایشالله سایه ش همیشه بالا سرمون باشه ...       ...
6 اسفند 1393

عشق مامان از بهشت

  عزیزم احساس میکنم از زمانی که حتی زمزمه های اومدن تو اومده تو زندگیمون از وقتی برای اومدن تو بی قرار شدم یه جور برکت خاصی به زندگیمون اومده ... الهی قربونت برم فکر نمیکردم اینقدر سریع برای کار بابایی دعا کنی عشقم ... چند روز پیش رفتم پیش خانوم دکتر تا بگم قراره تو بیای و بگه باید مامان و بابا چیکار کنن ... اولین کاری که دارم میکنم کم کردن وزنه مامان دارم جسمم مثه روحم اماده اومدن تو میکنم تا حالا هم خیلی موفق بودم ... حالا بابایی قول داره فردا منو ببره پیش خانوم دکترم تا بتونه یک سری از ازمایشات رو انجام بده ... ایشالله همه چی واسه اومدن تو خوب و اماده باشه ...       ...
6 اسفند 1393

باباجون ِ مهربونت ...

عسل ِ مامان امروز میخوام از باباجونت برات بگم ... باباجونی که خیلی زود خدا اونو از ما گرفت و برد پیش خودش. باباجونت عاشقت بود عزیزم گرچه تو هنوز نیومدی بودی ولی باباجونت اینقدر مهربون و دریا دل بود که میدونم عاشق تو و شیرین زبونیات میشد . نفس ِ مامان باباجونت اگه بود مطمئنم بهترین باباجون دنیا میشد برات برات کلی خوراکی های خوشمزه میخرید . روی پاهاش تورو بالا پائین مینداخت و هی میگفت دوست ِ بابا کیه ؟ خشگل ِ بابا کیه ؟ عشق ِ بابا کیه ؟  اگه باباجون  بود حتما تو رو عصرا تورو میبرد پارک و کلی دورت میزد ... برات بستنی میخرید و همیشه میگفت بزارید بچم راحت باشه و تو خونه ی من بازی کنه ... عزیزم دنیا کنار هم...
2 اسفند 1393

معجزه ی عشق ما

  امروز میخوام قصه ی عشق مامان و بابا رو برات بگم . باید بدونی که تو قراره مامان و بابایی داشته باشی که بدجور عاشق همن . من و بابایی تو یه روز پائیزی توی دانشگاه باهم اشنا شدیم و دنیامون برای همیشه رنگ عشق رو به خودش گرفت .... از اون روز تا لحظه یی که مامانی با قشنگ ترین بله ی عمرش عروس بابات شه 4 سال پر از دلتنگی و سختی گذشت ولی گل ِ مامان باید بدونی زندگی با عشق یه جور هیجان خاصی داره ... بزار اولین نصیحت زندگیت رو بهت بکنم قربونت برم زندگی آدم بدون عشق اصلا معنی و مفهموم قشنگی نداره ... من و بابایی یه زندگی عاشقونه ی رمانتیک و خیلی هیجان انگیز داشتیم و داریم ... و تو قراره معجزه ی عشق ما باشی ...   ...
30 بهمن 1393

اولین پست وبلاگ

قربونت برم مامانی ما رو ببخش که تا حالا تورو به دنیا دعوت نکردیم ...  راستش مامانی من و بابا همش داریم تلاش میکنیم مقدمات اومدن تورو فراهم کنیم ... تا وقتی میای همه چی  عالی و خوی بشه و غصه هیچی رو نخوری و هیچ کمبودی نداشته باشی ... چند وقتیه که بدجور دلم برات پر میزنه و دلم میخواد بیای تو دلم و زودی بیای پیشمون ... ایشالله خدا بخواد همه چی خوب پیش بره تا چند ماه دیگه تو میشی دردونه ی زندگی ما ...  
30 بهمن 1393
1