معجزه ی عشق مامان و بابا

باباجون ِ مهربونت ...

1393/12/2 19:50
نویسنده : مامانی
124 بازدید
اشتراک گذاری

عسل ِ مامان امروز میخوام از باباجونت برات بگم ... باباجونی که خیلی زود خدا اونو از ما گرفت و برد پیش خودش.باباجونت عاشقت بود عزیزم گرچه تو هنوز نیومدی بودی ولی باباجونت اینقدر مهربون و دریا دل بود که میدونم عاشق تو و شیرین زبونیات میشد . نفس ِ مامان باباجونت اگه بود مطمئنم بهترین باباجون دنیا میشد برات برات کلی خوراکی های خوشمزه میخرید .

روی پاهاش تورو بالا پائین مینداخت و هی میگفت دوست ِ بابا کیه ؟خشگل ِ بابا کیه ؟ عشق ِ بابا کیه ؟ 

اگه باباجون  بود حتما تو رو عصرا تورو میبرد پارک و کلی دورت میزد ...

برات بستنی میخرید و همیشه میگفت بزارید بچم راحت باشه و تو خونه ی من بازی کنه ...

عزیزم دنیا کنار همه ی حس های قشنگش روزای دلگیری هم داره مثه روزی که باباجون خیلی یهویی و ناگهانی برای همیشه از پیش ما رفت و خدا اونو برد پیش خودش ...

نمیخوام دلت بگیره مامانی وقتی بیای میبرمت سر مزارش تا تورو ببینه و دلش باز شه ...

مامانی میخوام یه نصیحتی بهت بکنم وقتی اومدی قول بده همه جوره هوای بابایی تو داشته باشی و قدرشو بدونی ... عسلکم باباداشتن واقعا عالیه و معرکه ست ....

 

پسندها (2)

نظرات (0)