باباجون ِ مهربونت ...
عسل ِ مامان امروز میخوام از باباجونت برات بگم ... باباجونی که خیلی زود خدا اونو از ما گرفت و برد پیش خودش.باباجونت عاشقت بود عزیزم گرچه تو هنوز نیومدی بودی ولی باباجونت اینقدر مهربون و دریا دل بود که میدونم عاشق تو و شیرین زبونیات میشد . نفس ِ مامان باباجونت اگه بود مطمئنم بهترین باباجون دنیا میشد برات برات کلی خوراکی های خوشمزه میخرید .
روی پاهاش تورو بالا پائین مینداخت و هی میگفت دوست ِ بابا کیه ؟خشگل ِ بابا کیه ؟ عشق ِ بابا کیه ؟
اگه باباجون بود حتما تو رو عصرا تورو میبرد پارک و کلی دورت میزد ...
برات بستنی میخرید و همیشه میگفت بزارید بچم راحت باشه و تو خونه ی من بازی کنه ...
عزیزم دنیا کنار همه ی حس های قشنگش روزای دلگیری هم داره مثه روزی که باباجون خیلی یهویی و ناگهانی برای همیشه از پیش ما رفت و خدا اونو برد پیش خودش ...
نمیخوام دلت بگیره مامانی وقتی بیای میبرمت سر مزارش تا تورو ببینه و دلش باز شه ...
مامانی میخوام یه نصیحتی بهت بکنم وقتی اومدی قول بده همه جوره هوای بابایی تو داشته باشی و قدرشو بدونی ... عسلکم باباداشتن واقعا عالیه و معرکه ست ....


باباجون ِ مهربونت ... 

